شهرزاد گفت: ای مَلِک جوانبخت! به دلال گفت که گردنبند بگیر و همان هزار دینار زر را که گفتی بده. دلال چون حرف را شنید دانست که سرّی در کار است. گردنبند را نزد شحنه و والی شهر برد و گفت: این گردنبند از آنِ من بود و این مرد از من دزدیده است و خواهم که آن را از او پس بگیری. من در دکان دلال بودم که شحنه و دژخیم آمدند و مرا نزد والی شهر بردند. والی از من پرسید که این گردنبند را از کجا خریدی؟ من آن چه به دلال گفته بودم، به والی هم گفتم. والی خندید و گفت: تو دروغ میگویی. سپس دستور داد لباس مرا درآورند ...
ادامۀ قصه را اینجا گوش کنید.
- ۱ نظر
- ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۲